قصه ی زندگی ما آدما از یه جایی به بعد میشه دلتنگی ، حسرت ، بیقراری؛ نمیدونم چرا وقتی برمیگردم به عقب اینا رو بیشتر احساسشون میکنم؛ مثل دلتنگی نبود مادر به وقت اوج نیاز ؛ حسرت نداشتن یه همدم خوب وقتی داغ مادرم داشت بند بند وجودم رو تو آتیش بیقراری
می سوزوند و مجبور به سکوت بودم ؛ چون انقدر تنها بودم که از خود خودم هم فاصله گرفتم و شدم یه دختر تنها و گوشه گیری که هر چی سعی میکردم با نوشتن دلم رو آروم کنم بیفایده بود ؛ حالا بعد از سیزده سال بخاطر از دست دادن فرشته ای بنام « مادر » میفهمم چقدر سخته کسی کنارت نباشه و فقط مجبور بشی سکوت کنی شاید از همین سکوتت غمی رو که تو قلبت سنگینی میکنه بفهمن قلبت پر از درده ولی بازم متوجه نشن و دردهات رو بیشتر به جای التیام بخشیدن و مرهم گذاشتن رو زخم دلت بیشتر نمک بزنن؛ خدا جونم ممنونم که قصه ی زندگی من با وجود همسرم و پسرم رنگ آرامش گرفت و تونستم با سختیهام بجنگنم و آرامش هر چند نسبی رو به خودم دوباره هدیه بدم. خدایا صبر و طاقت هیچکس رو با داغ امتحان نکن .
شاید کسی مثل من شانس اینو نداشته باشه یه همدم خوب پیدا کنه.
خدایا من همیشه از تو سپاسگزارم بابت لطف و مهربونیت.
منو هیچوقت تنهام نذار.🙏🙏🙏🙏
( ساحل )




